گل و گل
شبی در محفلی با آه و سوزی شنید ستم که مرد پاره دوزی
چنین می گفت با پیر عجوزی <<گلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی به دستم>>
گرفتم آن گل و کردم خمیری خمیری نرم و نیکو چون حریری
معطر بود و خوب و دلپذیری <<بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم>>
همه گل های عالم آزمودم ندیدم چون تو و عبرت نمودم
چو گل بشنید این گفت و شنودم <<بگفتا من گلی ناچیز بودم
و لیکن مدتی با گل نشستم>>
گل اندر زیر پا گسترده پرکرد مرا با همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدتی با گل گذر کرد <<کمال همنشین در من اثرکرد
وگرنه من همان خاکم ک هستم>>
<<ملک الشعرای بهار>>
برچسب:
نویسنده: سهیل هدایتی